|
|
|
|
|
شب را،برف راو تنهایی را دوست دارم...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:17 توسط آریا
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت : 00:00
اسم : خودم وضعیت روحی : کمی مانده به نرمال یعنی همون دیوانگی موسیقی : جبر جغرافیایی با صدای بلند آرزوها : بینهایت فکر : هجوم هر آنچه که گذشت در این بیستو چند سال زندگی آینده : دفتر نقاشی کودک ۵ ساله (
هیچ وقت ورق باز خوبی نبودم همیشه با اینکه دستم پر از تک و شاه و بی بی بود همیشه می باختم . اینبار من حکم میگم : نرس شاید این کوچکا به دادم برسن از:فرشید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 0:0 توسط آریا
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 21:19 توسط آریا
|
|
||
|
|
|
|
|
تو را که میبینم زیر نگاهم فراموش میشودی روی پیکرت طرح مردیست که سالهای سال وصله ناجور آرزوهای من بوده از: فانی ماندنی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 21:13 توسط آریا
|
|
||
|
|
|
|
|
که بامن چه میکنی... تو جانی در جانم می آفرینی تو تنها سببی هستی که به خاطر آن روزهای بیشتر شبهای بیشتر وسهم بیشتری از زندگی می خواهم تو به من اطمینان می دهی که فردایی وجود دارد... جبران خلیل جبران |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:15 توسط آریا
|
|
||